








|
لوبیای سحر آمیز
بابا تو ديگه كي هستي... دانش آموزی به وقت امتحان ، با کتاب خود به صحرا شد روان رفت و بر شاخ درختی شد سوار ، تا که باشد ایمن از هر گیر ودار در محلی خالی از هر شور و شر ، همچنان می کرد درس خود زبر ناگه از روی درخت آن نیکبخت ، یک نگاه افکند در زیر درخت دید زیبا طلعتی شهوت پرست ، در بر نامحرمی افتاده مست مرد هر دم در کنارش می کشاند، باده خود می خورد و بر وی می خوراند بوسه می زد بر لب او با شتاب ، چون عزب بود وز شهوت در عذاب خواست کم کم تنگش اندر بر کشد ، تا به مستی لیف اورا ور کشد بر سر آن لاکتاب بد نهاد ، ناگه از بالا کتابی افتاد از سرش یکباره شور می پرید ، جانب بالا نگاهي كرد و ديد نوجواني ناظر اعمال اوست ، مو به مو آگاه از افعال اوست او گمان ميكرد ، زآن كار خطا ، كس ندارد آگهي غير از خدا آنكه دزدي مي كند، دارد گمان ، كز نظرها هست اعمالش نهان ما كه خود را اهل بينش خوانده ايم ، جمله در جهل مركب مانده ايم در ره بد چون كه پويان پاي ماست ، ديده ي بيننده اي بيناي ماست گر بدان بيننده لختي بنگريم ، جمله بر رسوائي خود پي بريم
تولدت مبارک پسر گلم
روزهای علامت سوال ؟؟؟ جوابهای پشت سر مانده در ترافیک انبوه بی کسی باز شروع یک درد... آه ... لحظه ها همچون گران سنگی سخت بر سر درد فرو می ریزند و در آن لحظه گویی زیر سنگینی آوارش تن من نیز می لرزد من ٬ و باز من ... آری من٬ تنها ٬ بدون آنکه تو باشی ...
از چه می گویی حکایت شهر دل خالیست ٬ خاموشست برکه آرام است و غمگین نغمه های آشنایی مرده بر لبهای کوچه نه صدائی نه دگر آوای گرم آشنائی بر خیابانهای ساکت ٬ مانده تنها ردپائی
تازه جوانی ننر و لوس بـــود٬ پیــــــشه ی او دزدی ناموس بــود هر شب و هر روز به شوقی عجیب٬ بــود به دنبال زنانی نجیـب مرده برای بر و اندامشان ٬تشنه ی مشت و چک و دشنامشان حرص ببندید که زن نیز داشت٬ باز به زنها نظری تیز داشت بـود دگر زوجه ی دلخواه او٬ کهنه به نـــــزد دل نوخواه او بس که پی غر زدن یار رفت٬ عزتش اندر سر این کار رفت بین رفیقان خود آن بد سرشت٬ گشت بسی شهره در این کار زشت تا که شبی چون گل نوخاسته ٬ خوب و تر و تازه و آراسته از سر یک کوچه پی سیر و گشت٬ با زن و با خواهر خود می گذشت چند نفر بی خبر بــد دهن ٬ چونـــکه بدیدند ورا با دو زن چشم به ناموس وی انداختند ٬مسخره کردن و سخن ساختن گفت : حریفی زره مکر و شید ٬ بی شرف امروز دوتا کرده صید دومی از شدت رشک و حسد گفت : یکی زین دو به ما می رسد سومی افتاد جلو کای پسر ٬ دست مرا نیز بگیر و بــــــبر هر چه جوان سرخ شد و لب گزید بیش تر از پیش مزخرف شنید بسکه خجالت بکشید از زنش٬ غرق عرق گشت تمام تنش گفت : که من کافرم ارزین سپس سر بنهم در پی ناموس کس چشم به ناموس خلایــــــــق نبند ٬تا که به ناموس تو ناید گزند...
زنده بودن بی شوق...
ای ماهها ٬ ای سالها... بگذرید ... بگذرید ای شامهای قیر گون بگذرید ای روزهای دیر پا بگذرید آخر شتابان بگذرید هفته ها و ماهها و سالها بگذرید.... ای ماهها ٬ای سالها... تا که او مرد برومندی شود... آه میخواهم ببینم عاشقش پایبند ناز و لبخندی شود... بگذرید... ای ماهها ٬ ای سالها... سر گذارد نرم روی سینه ام سر و بالای من٬ آن یکدانه ام بوسدم با شوق و گوید زیر لب آه ٬ مادر عاشقم ٬ دیوانه ام من درآن چشمان همچون آیینه ....... لحظه ای با شوق میدوزم نگاه ناگهان میلرزم و آیم بخویش ............. مینشیند بر لبانم دود آه ................ در دل آیینه چشمان او............ این زن افسرده جان و پیر کیست؟ این منم رنجور و فرتوت و غمین!؟ ورنه آیا صاحب تصویر کیست....... آه میبینم چو او شد نوجوان.... می نشیند گرد پیری بر سرم هر چه او بالا بلندی میکند پیکرم خم می شود ٬ ریزد پرم هر چه گردد دیده ی او شوختر میشود کم نور تر چشمان من من دو دل در این میانه عقل و عشق دامن صبر و شکیبا میدرد.... مانده ام حیران که با شور و شتاب زندگانی بگذرد یا نگذرد..!!!!
حتی در سرزمین غریب جایی که این قدر از تو دورم جائی که زمان های درازی فراموش شده بودم صورت تو می درخشید...
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم داد چرا صدایم کردی چرا ؟؟؟
آه بی سوز محبت ٬ نفس سرد غم است. و دم خالی از عشق مرگ دردآلودیست که رسد پیش تر از مرگ به وجود...
زن چو آمد به خانه از بازار داشت با خود به قدر یک من بار جعبه های سفید و سرخ وسیاه پر از جوراب وکیف و کفش وکلاه شوهرش چون که جعبه ها را دید رنگ از رخسار او ز ترس پرید گفت با خود آه باز این زن دستبردی زده به کیسه ی من زن چو دیدش چنان ملول و نژند عشوه ای کرد و گفت با لبخند غصه ی پول خود مخور ٬ یارا دیگری داده پول اینهارا !!!
آنچــــــه دارد هر کسی دیـدار وی را التمـاس آنچـــــه داغ دوری وی در دل انـدازد هراس ****** آنچه روی دلفریب وی ٬ بـدان نقش و نـــــگار و آنچه بوی دلنـوازش بـهتر است از بوی یاس ****** آنچه با او مرد یابد تخت و بخت و زور و زر و آنچه بی او شخص گردد لات و پات و آس و پاس ****** اين كت و شلوار چركـين من بي حال و حس آنـچه آخر وا رهاند جامـــه را از انـدراس ****** آنچـه با ياد رخ وي مــي دهــي تغــيير حــال مي شوي سنگين دل و دون فطرت و حق ناشناس او زن است يا اسكناس؟؟؟
هر قدر نگاه من تلاش کرد چیزی را که جستجو می کرد نیافت... وقتی اشباح مانند درختانی گرد تو می ایستند ودر پنجره تاریک تو می نگرند وقتی نگاه تو می تواند از بدن محبوبت مانند شیشه عبور کند و مناظری را که در پشت او قرار دارند ببیند آن وقت ... آه آن وقت نور زیبای پائیز جنگل را روشن می کند. هرمان بروخ
آهاي ، آهاي عزيز من خون به جگرز غم مكن عضو اداره اي مشـو بر تـن خود ستم نكن قامت خويـش دمبـدم پـيش ريئس خــم مكن در پي اين و آن مرو ز قرب خويش كم مكن چه بهرهاي ز چاكري ؟ چه حاصلي زنو كري بـــــرو پي قلنـدري بزن بـه سيم آخـــــــري غـصه بي خودي مخور كه از تـنت رود رمق در اين زما نـه هيچ كس ، گر نشنيد حرف حق تو هم به جاي حرف حق،همش بگو دري وري بـــرو پـي قلنـدري بزن بـه سيـم آخــــري به هر كسي كه بنـگري ، همي رود به راه خود هست تـلاش او فقط ، بـهر و مقام و جاه خود بـرد كـلاه ديـگري ، حـفظ كند كـــــلاه خود چاره نباشدت جز اين ، كه خود شوي پناه خود يار تو كس نمي شود ، زكس مخواه ياوري بـرو پـي قلنــدري ، بـزن بـه سيـم آخـري
مي روم اي ننه زين خانه خـــداحافظ تو مـــي پرم ديگر از اين لانه خــــدحافظ تو بي تو مانم من در دانه خـــدا حافظ تو مــي روم كشور بيـــگانه خــــداحافظ تو خود من ماتم از اين كار عجيبم ننه جون بي نصيبم ننه جون،بي تو غريبم ننه جون بي تو در شهر غريبم افتم و آواره شوم من نه آنم كه پي درس به يكباره شوم اگر از درس خودم خسته و بيچاره شوم پي تفريح سوي كـــــافه و كــــاباره شوم كن دعا تا كه بتي را بفريبم ننه جون بي نصيبم ننه جون ، بي تو غريبم ننه جون دور،از دوري تو،هم غمزده ام،هم بي كس پي سرگر مي خود به كه بــكوشم زين پس ننه،آخر چه كنم گر ندهم هم به دل هوس؟ قصد بنده است فقط چاره ي تنهائي و بس گر در اين جا پي زن هاي نجيبم ننه جون بي نصيبم ننه جون ، بي تو غريبم ننه جون خود من ماتم از اين كار عجيبم ننه جون بي نصيبم ننه جون،بي تو غريبم ننه جون
روزی که پایتان برای ماندن بهانه می گیرد به کمک قلبتان مقصد را طی کنید و با نیروی اراده ناممکن را ممکن سازید چون میتوانید...........
گلکم خدا نگهدار گر چه من هنوز همین جام واسه خوشبخت شدن تو رو به آسمونه دستام برو با خیال راحت ٬ من کیم از تو بخونم من کجا لایق اینم که کنار تو بمونم تو بلندای غروری٬ من یه شبنم حقیرم من یه برگ زرد و خسته ام که تو پاییزت می میرم تو خزون بی مثالی ٬ من زمستون خیالی من شب سیاهم٬ اما تو مث گلای قالی این همه ستاره با تو ٬ چی می خوای از یه شکسته کی بهت گفته عزیزم که دلم به پات نشسته مگه تو نگفتی قلبم سرده مثل زمستون این که غصه ای نداره ٬ می رم از یاد تو بیرون گلکم خدا نگهدار گر چه من هنوز همین جام واسه خوشبخت شدن تو رو به آسمونه دستام
خانه ی دل سرشار از خاطراتی قدیمی است با تنها چراغی که به یاد تو سو سو می زند.فضای آن خاطرات پر از عطر بارانی است پر از صداقت "پر از نجابت آفتاب " پر از نسیم ترانه "پر از آغاز شیدائی "و من تنها اما نه در خیال نه در قصه بلکه در حقیقت ...یاد رفتن تو را با شعر نا تمام خویش پیوند می دهم شاید "شاید" شعر من بهانه ای باشد برای پایان آرزوها...
پس خداحافظ همین حالا...
درخت جاده بودی ای دل من٬ شکوفه داده بودی ای دل من به هر کس سایه ای دادی تبر شد چقدرتو......ساده بودی.........ای دل من...
سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود چشم تو مثل یه سایه همیشه همسفرم بود
خواستم بگویم... زندگیم تنها با او معنا می یابدبگویم بی او هیچم اما هیچ نگفتم... به جز کلمه ی تکراری دوست دارم واو باور نکرد عمق احساسم را یعنی نگاهم کرد.... پنداشتم دوستم دارد در نگاهش هزاران شعله ی عشق خواندم نگاهم کرد هیچ نگفتم!.. نگاهم کرد اما... بعدها فهمیدم ... فقط نگاهم می کرد........ فرنگیس
ای دلبر میم و الف و (ه) و (ر)و (خ) ای دیدن رویت سبب (ف)و (ر)و(خ) ای روی تو درلطف چو (ب)و(الف)وغین تو اصلی و خوبان دگر (ف)و(ر)وعین
|
About
Home
|